درد دل دختری تنها در این کره خاکی
من از عاشق فهمیدم که باید ماند و سوخت![]()
من از مجنون فهمیدم که باید دل را به عشق دوخت![]()
من از ابر فهمیدم که باید با اشک جان داد![]()
من از خورشید فهمیدم که باید تابید و سوخت![]()
من از نقاش فهمیدم که از لحظه ها نقشی می ماند و بس ![]()
من از شاعر فهمیدم که عشق را باید سرود ![]()
من از ساقی فهمیدم که عشق را باید سر کشید ![]()
من از زنجیر فهمیدم با هم بودن را ![]()
من از خاک فهمیدم پروراندن را ![]()
من از گل فهمیدم که بودن همانا و مردن همانا ![]()
من از شبنم آموختم لطافت را ![]()
من از پروانه آموختم محبت را ![]()
من از دیوانه فهمیدم راز زندگی را
اما از تو ای مهربانم نمی خواهم سنگدلی را بیا موزم ![]()
براستی فلسفه ی عشق چیست؟ ![]()
که این گونه عاشق را به کام خود می کشد آرام آرام او را مست و از خود بی خود می کند ![]()
گویی او جسم است و معشوق روح آن ![]()
اگر عشق اینگونه است چرا بی رحم است با عاشق ![]()
چرا او را با درد و غم هجران می گذارد و با محبتی که عاشق به او داده نا مهربانی می کند![]()
جرا؟چرا؟!!!!!!!!!!
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
پررودگارم بیادم باش قبل از اینکه از یادها بروم

وفا یعنی!...
همدلی را فهمیدن و...
دوست داشتن را با جان و دل پذیرفتن ...
احساس مهربانی و محبت را لمس کردن ...
زندگی را بخاطرش خواستن ...
عمر را در کنارش طی کردن و ...

به پای او ماندن!.... .
وقتی شنیدم اومدی رو به خدا نشستم
گفتم بعد از تو ای خدا من اونو می پرستم
تنها بهانه زندگیم !
زمانی که با تو پیمان عشق و وفا بستم خود را خوشبخت ترین دیدم دوستت دارم و برای همه خوبیهایت ستایشت می کنم تو معیار جاودانی عواطف انسانی هستی ! با تو طعم شیرین را چشیدم دوستت دارم و در مکتب مهر تو ایمان را آموختم و همه هستی ام را مدیون وجودت می کنم
ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است هنوز
ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است هنوز
در غروبی ناله کردم هیچ کس یادم نکرد
آروزی مرگ کردم مرگ هم شادم نکرد
عشق من انجا که عهد کردی تا باورت کنم که مردت تر از مردی در اراده ات شک نکردم بکله بر نامردی تقدیر اطمینان داشتم

چند صباحیست هنگام غروب دلم می گیرید و من در هوای گرفته غروب به آینده نه چندان دور خویش می اندیشم . مرگ اولین مقوله ای است که انسان را به فکر فرو می برد . که آیا مرگ ترسناک است ؟ هر روز غروب خورشید می میرد و دوباره وقت سحر زنده می شود همینطور یک درخت پائیز می میرد و دوباره وقت بهار زنده می شود شاید هم یک انسان پس از مرگش سالهای سال در خاطره ها و دلها باقی بماند و فراموش نشود و نمیرد ومن می دانم روزی فراموش خواهم شد و دیگر قلمم مرگ و فراموشی را تفسیر نخواهد کرد و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر کسی نوشته هایم را نخواهد خواند من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره چوبی اطاقم را نخواهد شنید . من می روم و فراموش می شوم و فراموشی مانند هیولایی مرا در خود می بلعد .
آری فراموشی بسیار ترسناک است و من هر غروب کلامی از فراموشی را خواهم نوشت تا شاید بدیسان بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا
شاید فراموش نشوم
خورشید عشق هرکجا که غروب می کند
در جای دیگر طلوع می کند

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
تو رفتی
اما من انگاری نمی تونم رفتنت رو باور کنم
دیگه آسمون چشمام کویر شده
دیگه خیلی دیر شده که بخوام دوباره عشقی رو برای خودم داشته باشم
تو رفتی
آره رفتی
ولی من چطور رفتنت رو باور کنم
آخه عزیزم چطور تونستی که فراموش کنی
نکنه عشق من برا تو کم بوده عزیز!!
نکنه خواستی بری تا، کسی رو پیدا کنی که بیشتر از من دوستت داشته باشه
بیشتر از من برات بمیره
نکنه من برات تکراری شدم
نکنه فکر کرد ی که چشمام دیگه عشقی توشون نیست .....؟
مهربونم بهم بگو کسی تو سرنوشتت پیدا شده .....؟
یا همشون یه بهونه بوده که من ازت دل ببرم ...؟
نکنه ترسیدی عشق امروزم تو فرادی تو نباشه .....؟
بیا و ببین که جز تو و جز خاطراتت نمی خوام چیز دیگه رو داشته باشم
من هنوزم دوستت دارم
قد آسمون بیکران خدا......!!
راستی این خدایی که میگن این نزدیکی هاست ....:
پس کجاست.......؟
گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم
گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم
باید برم برای تو فقط یه حرف ساده بود
کاشکی میدیدی قلب من به زیر پات افتاده بود
سفر همیشه قصه رفتنه و دلتنگیه
به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه
همیشه یک نفر میره آدم و تنها میزاره
میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره


هر چي آرزويه خوبه مال تو
هر چي كه خاطره داري مال منو
اون روزهاي عاشقونه مال تو
اين شبهاي بي قراري مال من
منم حسرت با تو باز شدن
تويي و بدون من رها شدن
آخرت غربت دنياست مگه نه؟
اول جدايي آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود
دل تو شكسته بود و همه قصه همين بود
مي تونستم با تو باشم مثله سايه مثل رويا
اما بيدارم و بي نو مثل تو تنهايه تنها
هر چي آرزويه خوبه مال تو
هر چي كه خاطره داري مال من
تو چیکار کردی که منو از یادت بردی.